منو اصلی

یادداشت ، گزارش ، گفتگو

altورود
زندگی مشترک

 
altراهكارهاي
اعتماد به نفس

 
alt
دروغگوها


 
altبهانه جویي
مکارم شیرازی

 
altحرکت بر
چشمان بسته

 
altرابطه
بصیرت

 
altچند نکته
خانم ها

 
altطرحی
شیطان

 
altجاودانگی
عشق

 
altويژگي های
‌موفق

 
altملاک
رمضاني‌ها!

 

alt

ارتباط مستقیم



بازدیدکنندگان حاضر

سایت پذیرای 21 مهمان آنلاین

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterبازدید امروز1278
mod_vvisit_counterبازدید دیروز1990
mod_vvisit_counterکل بازدیدها670636

»   


Print ایمیل
چهارشنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۸۸
داستان نجار زیرک

سال‌ها دو برادر با هم در مزرعه‌ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می‌کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: «من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده‌ کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمک‌تان کنم»؟

برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه‌ای که از من به دل دارد، انجام داده».

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: «در انبار مقداری الوار دارم، از تو می‌خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم».

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:«من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله‌ای نیاز داری برایت بخرم».

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: «نه، چیزی لازم ندارم».

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی»؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل‌های زیادی هست که باید آنها را بسازم».

منبع:زندگی زیباست

 

اضافه‌ كردن نظر


ذکر امروز

لا اله الا الله الملک الحق المبين

پیام زندگی بخش امروز


دعای روز بیست و هشتم رمضان

خدایا در این روز بهره مرا در استفاده
از مستحبات بسیار گردان و درآن
مرا در به یاد آوردن مسائل کرام نما
و در این روز مرا به به گونه ای، به
سویت نزدیک فرما اى آنکه اصرار و
سماجت اصرار کنندگان
مشغولش نمی سازد

alt




alt




alt




alt

alt

تازه ترین ها

لینک به ما

جستجو

اوقات شرعی



تقویم امروز

امروز : پنجشنبه
۱۸. شهریور ۱۳۸۹
30. رمضان 1431
9. اکتبر 2010