منو اصلی

یادداشت ، گزارش ، گفتگو

altورود
زندگی مشترک

 
altراهكارهاي
اعتماد به نفس

 
alt
دروغگوها


 
altبهانه جویي
مکارم شیرازی

 
altحرکت بر
چشمان بسته

 
altرابطه
بصیرت

 
altچند نکته
خانم ها

 
altطرحی
شیطان

 
altجاودانگی
عشق

 
altويژگي های
‌موفق

 
altملاک
رمضاني‌ها!

 

alt

ارتباط مستقیم



بازدیدکنندگان حاضر

سایت پذیرای 21 مهمان آنلاین

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterبازدید امروز1218
mod_vvisit_counterبازدید دیروز1990
mod_vvisit_counterکل بازدیدها670576

»   


Print ایمیل
چهارشنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۸۸
شهید نوریان و آگاهی از زمان شهادت

بسم الله گفتی؟

مثل همیشه که کار گره می خورد یا مشکلی توی پاکسازی پیش می آمد، مین قمقمه ای که به سیدی معروف بود را برداشتم و به سوی حاج عبدالله راه افتادم: حاجی هم یک گوشه از میدان مین و در زاویه ای از ارتفاع نشسته بود و کار می کرد. تا بالای سرش رسیدم، با خستگی و کلافه گی گفتم:
رز زرد

ـ حاجی! اینو هر کار می کنیم خنثی نمی شه. توی دره هم پرت کردیم، ولی بازم منفجر نشد. چی کار کنیم؟ مستاصل مون کرده.

حاج عبدالله بلند شد، مین را از دستم گرفت و گفت، لابد بدون بسم الله پرتاب کردی. گفتم، نه حاجی! با بسم الله هم طوریش نمی شود. سپس به گونه ای که گویی حرفم را باور نکرده باشد، نگاهی به من انداخت و گفت ، چرا! می شود ولی باید این طوری بسم الله بگویی. ناگهان ذکر بسم الله... را بر زبان راند و بلافاصله آن را به سوی دره پرتاب کرد: مین با برخورد به صخره ها ترکید و خیال همه را راحت کرد.

او به حقیقت بسم الله ایمان داشت که هر از گاه با یاد خدا و تکرار اسماء مقدس پروردگار گره گشایی می کرد.

و من در طول هفته هایی که توی مریوان به سر می بردیم، چندین بار این گونه از او کارهای شگرف و مرموز مشاهده کردم. (راوی: دکتر علی زاکانی)

نقطه اتصال دو خاکریز :

دشمن از پهلو به نیروهای مستقر توی پدهای کارخانه نمک هجوم آورده بود. حاج عبدالله با تلاش فراوان می خواست با لجن ها و گل و لای زمین منطقه ، خاکریز احداث کند. نیروهای دشمن هم بو برده و تیرباری را گذاشته بودند تا با زدن راننده های لودر و بلدوزر، از این کار جلوگیری کنند. حاجی گفت: «یکی بره و این تیربار رو خفه کنه!»

همه دست،دست کردند؛ تا این که خودش رفت سر وقت تیربارچی دشمن: لحظاتی بعد از سمت سنگر تیربار صدای انفجاری بلند شد و دودش رفت هوا . گفتیم که یاابوالفضل! حاجی را زدند! اما بلافاصله حاجی پیدایش شد: دوتا گلوله خمپاره شصت هم توی دستش بود. گفتیم، حاجی! نصف عمر شدیم! این ها دیگر چیست؟! گفت:

«وقتی رفتم سنگر تیربارچی رو منهدم کنم، این ها رو هم برداشتم و آوردم؛ آخه دیدم زیر دست و پا افتاده و اسرافه به خدا! »

توی آن موقعیت هم به فکر صرفه جویی بود و جزییات را فراموش نمی کرد. گفتم: «حاج عبدالله! این کارا رو نکن؛ می زننت ها! همین طوری تفریح کنون صاف ، صاف راه می ری! ما همش دویست ـ سیصد متر با دشمن فاصله داریم.» خندید و جواب داد، نترس! من می دانم کی شهید می شوم!

پرسیدم، کی؟! درحالی که داشت باز هم می خندید، جواب داد: «هر وقت این بنده خدا شهید بشه!» و به «موسوی» که کمی آن سو تر ایستاده بود، اشاره کرد.از آن لحظه به بعد، ما به جای آن که چشم مان به حاج عبدالله باشد، مواظب سید موسوی بودیم ؛ چرا که به ادعای حاج عبدالله ایمان داشتیم. چند روزی گذشت؛ موسوی شهید شد؛ ولی هیچ کس نتوانست برود جلو و جنازه اش را بیاورد به طرف خط خودی؛ همان طور وسط ما و دشمن افتاده بود؛ سرانجام خود حاج عبدالله سینه خیز رفت و پیکر موسوی را به دوش گرفت و برگشت.

آن روز رفتم روی پشت بام یکی از خانه های شهر فاو (فاطمیه) و دیدم که حاج عبدالله نشسته رو به آفتاب: صورتش مثل غنچه شکفته بود. پرسیدم، چرا لباست خونی شده؟ تو که زخمی نشده بودی! گفت: «جنازه سید موسوی مونده بود زیر آتیش. رفتم آوردمش عقب و تحویل امدادگرها دادمش. بعد هم با همین لباس خونی مجبور شدم وایستم به نماز. » لحظاتی که گذشت و حرف مان گل انداخت، گفت: «موقع نماز احساس می کردم که از فرق سر تا نوک انگشتای پام داره نماز می خونه! توی عمرم فقط یه بار تونستم این جوری دو رکعت نماز بخونم ؛ یعنی می شه این نماز یه بار دیگه تکرار بشه؟ یه بار دیگه من... .» بعد خندید و گفت، نه! دیگر فکر نمی کنم بشود و شاید هم فقط بایستی همان یک بار آن را چشید.

بعدها، وقتی من این مطلب را به مرحوم آیت الله حق شناس، عالم و عارف نامی که توی حوزه «امین الدوله» تهران درس اخلاق می داد، تعریف کردم، گفت: «انا لله و انا الیه راجعون. حاج عبدالله نوریان اهل مکاشفه و کرامات بوده و مسایل قطعاً برایش بارز بوده... .»

مسوول تدارکات مقداری انار از یزد به فاو آورده و گذاشته بود روی پشت بام مقر. من هم رفتم برای به اصطلاح «تک زدن» که دیدم حاج عبدالله هم آن بالایک گوشه ای نشسته و دارد توی خلوت گریه می کند و با خودش می گوید: «خدایا! کمکم کن این دو ـ سه روز رو خراب نکنیم؛ همش دو ـ سه روز مونده!...»

شرمگین و ناراحت برگشتم پایین. توی دلم گفتم، خدایا! چه کار کنم؟ منظورش چه بود که همه اش دو ـ سه روز بیش تر نمونده؟! از آن به بعد، توی عملیات نمی گذاشتم حاج عبدالله از جلوی چشمم دور شود: هر جا می رفت، دنبالش می رفتم؛ مگر این که مرا به جایی می فرستاد؛ تا این که منطقه را دشمن شیمیایی کرد و صورت حاجی حسابی از بمب های آتش زا ناپالم و شیمیایی سوخت و مجروح شد؛ طوری که روزها دستمال می گرفت روی صورتش تا نور خورشید چشم هایش را اذیت نکند.

بلند می شدیم و تیراندازی می کردیم. شاید بین ما و دشمن چندصد قدم بیش تر فاصله نبود؛ اما حاج عبدالله راست ،راست راه می رفت و عین خیالش هم نبود. انگاری تیر بخورد و بهش اثر نکند! ناگهان تیری به دست «سیدمحمّد زینال حسینی» که معاون او توی گردان تخریب بود خورد. گفتم، چی شد سید؟ جواب داد، هیچی برو به کارت برس. بعد گفت، استغفرالله! حاج عبدالله تا این را شنید، پرسید: «استغفرالله دیگه واسه چیته؟!»

سید گفت، هیچی فقط وقتی تیر خوردم سرم یک خورده گیج رفت.

بعد دوباره بلند شدیم برای زدن خاکریز. می خواستیم آب کارخانه نمک بیفتد آن طرف که سمت دشمن بود.از دور برایش دست تکان دادم و نزدیک شدم تا باهاش سلام وعلیک کنم. دیدم حاج عبدالله هیچ واکنشی نشان نمی دهد! انگاری من را به جا نیاورده و نشناخته باشد.

داد زدم، سلام حاجی! گفت: ا ! تویی... ؟ روبوسی کردیم. از صدایم من را شناخته بود! آخر، نمی توانست خوب ببیند. می گفت که ما باید خیلی سریع لب اروند برای رزمنده ها جان پناه و اسکله بسازیم. این گونه شد که بیش ترین خاکریز را تیپ سیدالشهدا علیه السلام زد.

حاجی می گفت: «باید با موانع میدون مین، برش دژهای اونا و هدایت آب به طرف شون، جلوی پاتک شون رو بگیریم؛ یا اگه قرار شد نیروها عمل کنند، میدونای مین رو پاک سازی کنیم و معبر بزنیم.»

بعد من را برای برش یک جاده و مین گذاری اطراف آن فرستاد جلوتر. قبل از راه افتادن، بی سیم چی گردان که چسبیده به حاج عبدالله جست و خیز می کرد را کناری کشیدم و گفتم: «سید نادر! حواست رو خوب جمع کن. چشم از حاجی بر نمی داری. بچسب بهش. یه وقت نذاری حاجی زیاد جلو بره ها!» و حد خاکریز را نشانش دادم. گفت: «چشم برادر یشلاقی! »

فردا صبح، وقتی کارم تمام شد، برگشتم: وسط راه دیدم یک خشایار هم دارد به سمت عقبه و اروندرود می رود. وقتی رسید به من، شل کرد. من هم سریع پریدم بالا. یک گوشه که برای خودم پیدا کردم و نشستم، متوجه شدم توی یک پتوی سبز رنگ چیزی را پیچیده اند. کنجکاوم کرد و فهمیدم جنازه است. لحظاتی بعد، یک نفر دیگر هم سوار شد: بی سیم چی حاج عبدالله بود! برگشتم و نگاهش کردم تا شاید علت تعجبم را بفهمد. او هم متوجه و به من خیره شد. پرسیدم: «پس حاج عبدالله کو؟! مگه من به تو نگفتم ولش نکن؟» سرش را پایین انداخت و جوابی نداد. دوباره سوال کردم؛ گفت: «خود حاجی گفت که بمانم تا برگردد. خب، من چی کار می تونستم بکنم؟! چندروزه که اصلاً استراحت نکردم. وقتی حاجی دید من خیلی خستم و آتیش خمپاره هم زیاده، منو با خودش نبرد. بعدش یکی ـ دو ساعت هر چی صبر کردم، پیداش نشد؛ واسه همین شروع کردم به گشتن توی یه کانال که یه دفعه مجروح و بی رمق پیداش کردم. دیدم ترکش خورده پس کلّش و جمجمه ش رو شکسته.»

و بعد چشمانش را دوخت به پتوی سبز رنگ. چشمان من هم دنبالش رفت. قلبم کرخت شد و شاید برای چندلحظه از تب و تاب ایستاد ... (راویان: سیدنادر و سیدناصر حسینی، امیر یشلاقی و تنی چند از همرزمان شهید)

تنظیم برای تبیان

 

اضافه‌ كردن نظر


ذکر امروز

لا اله الا الله الملک الحق المبين

پیام زندگی بخش امروز


دعای روز بیست و هشتم رمضان

خدایا در این روز بهره مرا در استفاده
از مستحبات بسیار گردان و درآن
مرا در به یاد آوردن مسائل کرام نما
و در این روز مرا به به گونه ای، به
سویت نزدیک فرما اى آنکه اصرار و
سماجت اصرار کنندگان
مشغولش نمی سازد

alt




alt




alt




alt

alt

تازه ترین ها

لینک به ما

جستجو

اوقات شرعی



تقویم امروز

امروز : پنجشنبه
۱۸. شهریور ۱۳۸۹
30. رمضان 1431
9. اکتبر 2010